ابن مهلب ( نواده مهلب پسر محمد پسر شادى )

296

مجمل التواريخ والقصص ( تصحيح ملك الشعراء بهار ) ( فارسى )

و او را زياد بن ابيه گفتندى ، پس درين وقت برادرى او را درست گردانيد ، و او پدر عبيد اللّه بن زياد بود ، [ و ] سخت عظيم ماننده بود ببو سفيان ، پس معاويه بصره و عمان و سجستان و بحرين او را داد . و جماعتى از خوارج برخاستند و خود را شهارى نام نهادند ، يعنى خويشتن را بخداى تعالى فروخته‌ايم ، ازين آيت كه : إِنَّ اللَّهَ اشْتَرى مِنَ الْمُؤْمِنِينَ ( الآيه ) و مغيره از كوفه سپاه فرستاد و بپراكندشان . [ سال پنجاه ] اندر سال پنجاه : مغيره بمرد و معاويه كوفه زياد را داد ، با فرود آن و جمله خوراسان [ 1 ] ، و هر چند كه اسلام بود از مشرق ، پس معاويه در سال پنجاه و دو حج كرد ، و همين سال بو موسى الاشعرى بمرد ، و معاويه مكه و مدينه را نيز به زياد داد ، و اندر رمضان سال پنجاه و سه زياد بمرد ، پس ازين [ از براى پسرش ] يزيد بيعت بستد [ 2 ] به همه اطراف ، و اين چند تن دفع فكندند [ 3 ] و بيعت نكردند ، عبد اللّه بن عباس و حسين ابن على ، و عبد اللّه بن عمر و عبد الرحمن بن ابو بكر ، و عبد اللّه بن الزبير ، و سعيد بن عثمان پس خراسان سعيد را داد و بيعت كرد ، و عبد اللّه عباس را نيز گويند ( 193 - ب ) بيعت كرد ، و سعيد بخوراسان رفت ، و طلحة الطلحات و مهلب بن ابى صفر [ ه ] با وى بودند ، پس عزل كردش و خوراسان عبيد اللّه بن زياد را داد ، و معاويه از بهر اين چهارگانه كه بيعت نكرده‌اند بمدينه آمد ، و اندر سرّ حسين بن على را بخواند و درين معنى سخن گفت ، حسين گفت چون ديگران بيعت كنند من نيز كرده‌ام ، و معاويه آن سخن فرو گذاشت . چون سال شصت درآمد معاويه بمرد . يزيد بصيد بود و همواره بصيد بودى و نينديشيدى از بيمارى پدر ، چون باز آمد معاويه را دفن كرده بودند . و

--> [ ( ) ] فرود آمده . . . و ابو مريم را گفت مرا هوس زنان افتاده ازين زنان بلايه يكى را بخوان ، بو مريم گفت سميه را خواهى ؟ بو سفيان گفت هر چند درازپستان و بويناكست بارى خواهم ، و بو مريم سميه را بخواند و بو سفيان با وى درآميخت و سميه از بو سفيان به زياد بار گرفت و در سنه يك از هجرت زياد به دنيا آمد . . . الى آخر القصه ( ر ك كامل ج 3 ض 176 - 177 ) [ ( 1 ) ] اين املا در كتب قديم متداولست [ ( 2 ) ] اصل : بشيند بقياس اصلاح شد و بيعت خواستن معاويه براى يزيد بتصريح كامل در سنه 56 هجرى بوده است ( ج 3 ص 198 ) [ ( 3 ) ] يعنى : بدفع الوقت افكندند .